عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

تو مثل بهاری...

  تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... صورتي ِ دخترانه اي با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمیفهمي  اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو   مطمئنم تو از بهار هم تازه...
8 دی 1390

اولین شب یلدا با سارینا...

  دختر گلم شب یلدا بلند ترین شب ساله. امسال شب یلدامون سه نفره بود. من و بابایی و سارینا... شب خیلی خوبی بود ، به ویژه برای سارینا جون شکموم که از تمام چیزهایی که تو شب یلدا می خورن، خانومی هم چشید و حتی خورد. اول خونه عزیز اقدس رفتیم و همه جمع بودن خیلی خوش گذشت، شام هم اون جا بودیم و سارینا خانوم سبزی پلو با ماست میل کردن. بعد از شام هم خونه باباجونی شون رفتیم، اون جا هم خوش گذشت و کلی چیزهای خوشمزه خوردیم. این هم یه سری عکس از اون شب: ننه نقلی که کنار شما نشسته رو مامانی منیژه و خاله زهرا درست کردن. این عروسک بیچاره فقط یه مدتی این شکلی بود و بعد زیر دست و پاهای تو و فاطمه یاس ...
4 دی 1390

پنجمین مروارید...

عزیز دل مامانی، دندون پنجمت رو تو تاریخ ٢٧/٩/٩٠ در آوردی.   وقتی روی پاهام خوابیده بودی و داشتم قلقلکت می دادم و تو در اوج خندیدنت بودی متوجه مروارید پنجمت شدم. به همین راحتی نمی گذاری دندونات رو ببینیم مگر به کلک بازی و خنده.   ایشالاه همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه... ...
4 دی 1390

چهارمین دندون هم نمایان شد...

دخمل مامانی، دیشب ( یک شنبه ٢٧ آذر ) من و بابایی در حال بازی کردن با تو بودیم و وقتی که قلقلکت می دادم ، صدای خنده هات بلند می شد و وقتی تو بغلم بودی و می خندیدی متوجه دندون چهارمت شدم ... دندون چهارمت کنار دندون نیشت در اومده... وقتی بلند بلند می خندی و یه کمی از دندون هات دیده می شه واقعا خوردنی می شی...  مامانی فدای اون خنده های خوشگلت با اون دندون های بامزه ات بشه... ...
28 آذر 1390

8 ماهگی عسلم...

دردانه ی من سارینای بی نظیــــرم ٥ شنبه ٢٤ آذر ماه ١٣٩٠ قدم های کوچولوت رو توی ٩ ماهگی گذاشتی...   درست ٨ ماه قبل  برای دیدارت لحظه شماری میکردم ... برای بوییدنت ...بوسیدنت ...و در آغوش گرفتنت ...   لحظه ی شکوفایی  من  ...عجیب زیبا بود ... من با تو متولد شدم ... از نو عاشق شدم ... بی نظیر شدم ...لایق شدم  ... و تمام خوبی های جهان چون نوری بر سر و  روی من  بارید ... و من متبرک شدم ... مادر شدم .   بی نهایت دوستداشتنی و عزیزی ..... شاد و شادی آفرینی.....  مهربانی......   ...
27 آذر 1390

تولد بابا محمد...

  فضای خانه که از خنده های ما گرم است                      چه عاشقانه نفس می کشم ، هوا گرم است!        نگاهت را قاب می گیرم، در پس آن لبخند، که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد. امروز روز توست... تولدت مبارک   تولد یعنی دوستت دارم از ته قلب با تمام وجود از ته احساس زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای غم هایت آرزومندم . . .         محمد جان تولدت مبارک      &nb...
24 آذر 1390

رونمایی دومین و سومین مروارید سارینا کوچولو...

دختر گلم، ببخشید که این مطلب رو با تاخیر می نویسم، چون کاملا درگیر کارهای تو بودم و الان که دارم می نویسم کمی حالت بهتر شده و فرصت مناسبی رو پیدا کردم که به وبلاگت یه سری بزنم... دندون اولت رو بدون هیچ تب و دردی درآوردی ولی برای مروارید دوم و سومت تا تونستی درد و تب بالا رو تحمل کردی، الهی مامانی برات بمیره که چند شب خواب راحت نداشتی و کارت تا صبح شده بود گریه و زاری و بی قراری ، تب بالایی می کردی و سه ساعت به سه ساعت من و بابایی بهت قطره استامینوفن می دادیم که تبت رو پایین نگه داریم و دکتر هم گفته بود که به خاطر دندونه و به خاطر اینکه زیاد ضعیف نشی بهت یه آمپول تقویتی داده بود. درد زیادی رو تحمل کردی و خیلی خی...
23 آذر 1390

سارینا خانوم پیتزا خور شدن...

چند شب پیش بابایی برای شام پیتزا سفارش داده بود. در همان لحظه اول که پیتزاها رسید، اولین کسی که سر سفره شام آماده بود، سارینا خانوم شکمو بودن و هر کاری کردیم که سرت رو گرم کنیم، گول نخوردی و ول کن پیتزاها نبودی. حتی ما یه تیکه پیتزا رو توی ظرفی گذاشتیم و جلوت قرار دادیم که بازی کنی و سرگرم باشی ولی باهوش تر از این حرف ها بودی و گیر داده بودی که من و بابایی بهت بدیم که تو هم بخوری. دیگه چون تک تک موهای من و بابایی به علت سر و کله زدن با تو سیخ سیخ شده بود تنها راهی که یافتیم این بود که بابایی یه تیکه پیتزا بهت داد و با اینکه سس اش تند بود ولی در کمال ناباوری من و بابایی، با پررویی کامل تمام سسش رو خوردی و خم به ابرو نیا...
23 آذر 1390

اولین محرم زندگیت...

امسال اولین محرم زندگیت رو تجربه می کردی... اولین بار بود که سیاه پوش شده بودی و تو هم با اون قلب کوچولوت عزادار مظلومیت امام حسین بودی... خدایا هزاران بار شکرت، یادمه پارسال محرم  امام حسین رو به شیر خواره اش حضرت علی اصغر قسم دادم و ازش سلامتی تو رو خواستم و امسال من رو به آرزوم رسوند و سارینا صحیح و سالم کنارمون هست. باز هم شکرت....   وقتی به دنیا اومدی برای اولین بار دهانت رو با تربت امام حسین باز کردیم و از همون اول بیمه امام حسین بودی... چند باری بابایی تو رو برای دیدن دسته های عزاداری بیرون برد ولی با کلی لباس گرم، چون هوا خیلی خیلی...
18 آذر 1390